قصه‌های من و میزم- یک

چند روزه دوباره کار می‌‌کنم. از توی خونه. خوبی کار آنلاین بیشتر از هرچیزی اینه که آدم هرجای جهان باشه می‌تونه کارش رو بزنه بغلش و ببره. ببینم این یه مدت چقدر از این موهبت استفاده خواهم کرد.
البته ساعت کارش به شدت هسته‌ایه، اما برای من عاشق خواب بعد از ظهر خوبه. ظهر کارم تمام می‌شه و همه شوق و ذوق ساعت شش صبح بیدار شدنم برای همینه که ساعت دو بگیرم بخوابم. من آخرش آدم شب نمی‌شم.
ساعت دو که کامپیوتر رو می‌بندم، دیگه می‌خوام بهش دست نزنم تا فردا صبح و این خیلی خوبه. ببینیم این افسانه ترک اینترنت آیا واقعا اتفاق می‌افته یا نه. نصف روز هم نصف روزه با این وضعیت ماها.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای قصه‌های من و میزم- یک بسته هستند

روابط عاشقانه‌ام هم شده مثل آشپزی‌ام. همون اول نمک و فلفل و زردچوبه و دارچین و بقیه مخلفات رو می زنم بهش. بعد هم یا اونقدر همش می‌زنم که کل دیگ ازهم بپاشه یا اینقدر بهش سر نمی‌زنم که بوی ته گرفتنش خونه رو برداره.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

توی راه برگشت رفتم خرید خونه. با دقت تمام سعی‌ کردم «چیز»های رنگی بخرم. سه رنگ فلفل دلمه‌ای مثلا و دو رنگ سیب و دو رنگ نون. من آدمی‌ام که هر سه ثانیه در یخچال رو باز می‌کنم. دیدم خوشحالم می‌کنه رنگ باشه تو یخچال. یعنی اگه این آغاز عصر قهقرا نباشه چی می‌تونه باشه؟
بعد گفتم مثل این انسان‌های شیک تو وان حموم کتاب بخونم. خوابم برد کتابم نابود شد. البته الان با گیره کاغذ چسبوندمش به بخاری شاید خشک بشه. ظاهرا تو این وان فسقل ما از این کارهای شیک نباید کرد.
الان هم تنهام. وحید دو روزه رفته اسکی – باز هم مثل انسان‌های شیک و البته امیدوارم به سرنوشت شیکیت من دچار نشه و با دست و پای شکسته برنگرده. گرسنه‌ام، اما باید برم فرودگاه دنبال دوستم و بعد بیاید یک چیزی بزنیم. یعنی ما به خاطر دوست حتی از شکم هم می‌گذریم. ما همچین آدمی هستیم!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

نصفه شبه. از خواب بیدار شدم و نمی‌تونم دیگه بخوابم. خونه یکی از دانشجوهای اینجام. دختره تاتر می‌خونه با زیرشاخه‌ مطالعات زنان. سه بار هم گفت داره روی چه موضوعی کار می‌کنه. یادم نمونده. بیدار شدم و دیدم دلم مثل سگ گرفته. به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم چقدر ازش بدم میاد. باید تا ظهر اینجا بمونم و بعد برمیگردم خونه.
از دوشنبه می‌رم سرکار.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چهارسال تو یه خراب شده‌ای درس خوندم که ازش متنفر بودم. هی گفتم چشاتو ببند تموم می‌شه. هی کار کردم و خودمو مشغول کردم که یادم بره چقدر اون شهره بی‌خاصیته و چقدر از اون دانشگاه بدم میاد. به هزار حیله خودم رو راضی نگه داشتم که نزنم بیرون. هی گفتم این کارایی رو که داری می‌کنی تو شهر بزرگ و دانشگاه بزرگتر نمی‌تونستی بکنی. اینهمه که اینجا تحویلت می‌گیرن جای دیگه نمی‌گیرن و خیر سرت این موقعیت‌ها رو جاهای دیگه نداری. آدمیزاد با دروغ‌هاش به خودش زنده‌است دیگه.
اما من اگه بمیرم بذارم این چرخه «چشاتو ببند، دردش یه لحظه‌است،‌ ازش لذت ببر» واسه شش هفت سال آینده تکرار بشه. یعنی بمیرم که در واقع یه بلایی سرم می‌آید اگه تکرار بشه. درسته که آدمیزاد به دروغ‌هاش زنده‌است،‌ اما دست کم بدونه چی می‌خواد و چقدر لوسه هم بد نیست. تصمیم دارم تک تک این جاهایی رو که قبول می‌شم برم ببینم. مثل موجود زنده‌ای که خواسته‌های معقول و چه بسا نامعقولی داره، اما داره، به شهر و دانشگاه و آدماش نگاه کنم و ببینم هستم یه شش هفت هشت نه سالی بمونم توش یا نه.
سه چهار سال پیش یه کاسه اشک جلوم بود که بدبخت شدم و عقب افتادم از همه و ای وای همه دکتر مهندس شدن ما لیسانس هم نداریم. خوشبختانه این وسط دکتر مهندس بی‌شعور زیاد دیدن کمک کرد کاسه کوزه اشکمونو جمع کردیم رفتیم پی‌کارمون. اون زمان‌ها اگه بهم می‌گفتن فلان دانشگاه آی وی لیگ قبول شدی اصلا نگاه نمی‌کردم ببینم شهرش آیا اصلا توی نقشه پیدا هست یا نه. رودخونه‌ای، کوهی،‌ تپه‌ای، دریایی، جاده خوبی یه چی دور و برش هست که آدم خواست بره دل سیر گریه کنه جا داشته باشه یا نه. چهارتا بار داره، غیر آدم سفید ( نه لزوما به معنای رنگ پوست که سفید فرهنگی) آیا اصلا کسی تو دپارتمان پیدا می‌شه ، بقیه دانشجوها کی‌اند و چه‌کاره‌اند.آفتاب و هوا که اصلا دیگه قابل ذکر نبود.
اقل کم اینو می‌دونم که دیگه دنبال اسم نیستم. بماند که آخرش که تصمیمم رو بگیرم بازهم هزار تا دلیل پیدا می‌کنم واسه قانع کردن خودم- مثل همین اینجا نوشتن- اما کلا الان در مرحله کیفی هستم از لحاظ اینکه سه ماه قبل در قالب دوهزار کلمه باید خودمو می‌فروختم به اینا که ما رو به کنیزی خودتون قبول کنید و حالا اونا سعی دارن خودشونو قالب کنند و من با لبخند می‌گم که ای لت یو نو این ا فیو ویکس! و تو دلم می‌گم فلانت عزیز جان. نمی‌آم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک مفهومی در رانندگی در جاده‌های دو خطه وجود داره که من اسمشو گذاشتم لاس جاده‌ای. سرعت مجاز پنجاه و پنج، شصت و پنج، یا هفتاده ( بسته به جا و جاده) . بعد تو هستی و یه ماشین دیگه. هر کدوم هم ده پونزده تا بالای سرعت مجاز دارید رانندگی می‌کنید. سه تا چشم به سه تا آینه است و یه چشم هم به جلو که یه پلیسی از یه جا مثل عجل ظاهر نشه. بعد یه ذره تو تند می‌ری، اون بهت راه می‌ده. بعد می‌ترسی آروم می‌کنی، اون جلو می‌زنه و این ادامه داره تا یکی از جاده خارج بشه یا کلا ماشین‌های دیگه وارد صحنه بشن. من به این راه دادن و گرفتن و هوای همدیگه رو داشتنه می‌گم لاس جاده‌ای
امروز تو جاده ۱۰۱ با یکی این مدلی یه پنجاه شصت مایلی روندم بعد به سرم زد ایمیل‌هامو چک کنم و رفتم سراغ تلفن و طبیعتا سرعتم کم شد. اومد جلو زد و تقریبا دور شد از من. لحظه بعد که سرم رو بلند کردم، صحنه دردناک چراغ نکبت پلیس رو دیدم که پشت سرش روشن شد. معلوم نبود کدوم سوراخی کمین کرده بود دیوث. هیچ دیگه. گرفتش. یک آهی کشیدم که اگه خودمو می‌زد کنار، اینقدر دلم نمی‌سوخت. در واقع تا پنج ثانیه قبل من داشتم با اون سرعت می‌رفتم و یه لحظه ازم جلو زده بود. هیچی دیگه. حالم گرفته شد. جریمه‌ مال من بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

جاده خوبی پیدا کردم به اسم ۴۱.
بزرگ‌راه ۵ یکی از حوصله برترین راه‌های این ایالت ماست. جاذبه‌هاش هم گاوداری‌های اطرافشن. از وسط راه ۵ زدم به یک جاده‌ای به اسم ۴۱ و یک بهشت رو رانندگی کردم. قشنگ سه بار زدم کنار نفس عمیق کشیدم بسکه خوب بود.
اومدم برای یک برنامه سه روز در دانشگاه سنتاباربارا. حالا می‌نویسم اینجا چه می‌کنم. امروز گریه نکردم. وقت نشد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

برگشتم. اینجا گرم و آفتابیه و شکوفه‌ها غوغا کردند. پرواز طولانی بود، اما همه راه رو خوابیدم. تو فرودگاه مونده بودم با اون‌همه لباسی که تو واشنگتن تنم کرده بودم چه‌کنم. دی‌سی پر برف ترین دهه صد سال گذشته‌اش رو تجربه می‌کرد وقتی من اونجا بودم. فردا می‌رم یه سفر چند روزه به جنوب کالیفرنیا: سنتا باربارا.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

به طرز احمقانه ای تا لحظه اخر فکر میکردم تصمیمش عوض میشه اما باز هم اونو ترجیح داد. نمیدونم کی میخوام واقیعت رو قبول کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

فردا برمی‌گردم سن‌فرانسیسکو. تنها.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند