می‌دانم بدجنسی کردم. می‌دانم نمی‌دانست چطور باید بیاید جلو و بگوید. می‌دیدم که می‌خواهد. می‌دیدم که بلد نیست. می‌دیدم که تمام وجودش استرس شده. تلاشش را هم کرد. من زدم به کوچه بغلی. یعنی که اشتباه کردی. بعد باورش شد که اشتباه کرده.
باید تمرین کند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

Color Does Matter

در مراسم قسم تابعیت آمریکا، همان وقت که آدم دست‌هایش را بالا می‌برد و پشت سر قاضی عالی‌مقام یک چیزهایی را تکرار می‌کند، آن وسط‌ها، یک جا هم باید بگوید که قسم می‌خورم اگر روزی لازم شد برای دفاع از آمریکا اسلحه را در آغوش گرفته و بجنگم.
از یک جایی در بزرگ‌سالی تصمیم‌‌گرفته بودم دیگر دروغ نگویم. هیچ مدل، به هیچ قیمتی. از روز قسم به این فکرم که تصمیم را به «سفر» فروختم؛ پاسپورت آبی

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Color Does Matter بسته هستند

پایین- سه

در خانه تازه تلوزیون ندارم، اما در عوض اتاق مهمان دارم که برایم بسیار لوکس و تازه است. این‌همه سال زندگی در یک‌خوابه‌ها و استدیوهای دانشجویی اجازه این بلندپروازی‌ها را نمی‌داد. حالا با ذوق به مهمان‌ها می‌گویم که اتاق اول مال شماست. بعد اگر شب بمانند،‌ بهشان ملحفه و روبالشی نو می‌دهم و برایشان حوله هم خریده‌ام. برای منِ رفیق‌باز، بهانه تازه‌ای است برای مهمانی‌دادن.
حیاط هم دارم. یک حیاط که جای گل‌کاری و سبزی‌کاری دارد. یک دیواری هم کنار حیاط است که فکر کردم باید تاک بکارم پایش و انگور عسکری برداشت کنم. هنوز نگشتم ببینم گل‌های مناسب این آب و هوا کدامند و آیا آرزوی دیرینه «شمعدانی قرمز دور همه باغچه» می‌تواند محقق شود یا نه. شب‌ها و اول صبح مه از دریا می‌آید توی حیاط. حیاط هم سبز و بوی دریا هم می‌‌دهد. خود شمال است.
سیگار دیگر نمی‌کشم. یعنی نمی‌توانم بکشم. فکر می‌کند به مرض ارثی خانوادگی دچار شدم: آسم. پدرم هم همسن و سال الان من بود که بیماری‌اش شروع شد. حالا یک پک سیگار زدن، یعنی همه شب سرفه کردن و نخوابیدن. البته تجویز سرخود است و هنوز دکتر نرفته‌ام. اینهم منتظرم که بعد از یک‌سال بیمه‌دار شوم به مدد دانشگاه و بتوانم بروم. سبب خیر لابد همین آسم است!
فردا هم می‌روم رئیس دانشکده را ببینم. امیدوارم نپرسد که تابستان خود را چگونه گذراندید یا حداقل انتظار مقاله و مطالعه نداشته باشد! رسما هیچ‌کار مرتبط با درس و رشته‌ام انجام نشد. هم می‌دانم دلم می‌خواهد این درس بخوانم، هم فکر پنج، شش، هفت، هشت، …سال دیگر خواندن تئوری‌ها و کتاب‌هایی که اصلا نمی‌دانم به درد کاری که من می‌خواهم بکنم می‌خورند یا نه، یک مقدار ترسناک است. جواب سوال اینکه خوب چرا چیزهایی را که به درد خودت می‌خورند نمی‌نویسی این است که اغلبشان نوشته نشده‌اند.
پس‌فردا هم دوباره چشم‌هایم را قرار است عمل کنم. دیشب خواب دیدم که لیزر از توی چشمم رفته به عصب دست راستم زده و دستم فلج شده و حالا یک دست مصنوعی دارم. درد هم می‌کرد توی خواب. حالا نمی‌دانم اگر این دفعه دوم هم عملش خوب نباشد، چه کار باید کرد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پایین- سه بسته هستند

یک روز آدم باید یاد بگیرد که خودش بشود آدم رفتن. سخت است. آدم‌ها سیاه و سفید نیستند، خاکستری‌اند. بد مطلق نیستند که اگر بودند رفتن خیلی آسان بود. باید دید در این نیمه خاکستری، کدام رنگ را تو بیشتر می‌بینی. آن رنگ پررنگ‌تر، به چشم خودت، را می‌خواهی یا نه. گاهی آدم همه این‌ها را می‌داند، اما یک «چیز خوش‌آیندی» هم هنوز نفس می‌کشد. یک چیزهای مشترک خوبی است که خاطره‌اند، تاریخ‌اند، تجربه‌اند. آدم نمی‌خواهد از آنها ببرد. بعد می‌ماند در برزخ بمانم یا بروم. یکی می‌گفت، اولین باری که به رفتن فکر کردی، تمام است. بعد از آن فقط داری «کش اضافه»اش می‌دهی. اما کو این شهامت اعتراف به اینکه می‌دانم هم من خاکستری‌ام هم تو. اما نمی‌خواهم عذاب هم باشیم. یا حتی صریح‌تر از آن، نمی‌خواهم خودم در عذاب باشم. رفتن کار سختی‌است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

می‌گوید در حرف‌هایش، در کارهایش، در نگاهش عشق نمی‌بینم. می‌گوید آن چیزی که من «امر» می‌بینم، عاشقانه آرامی است از ذوقش برای کاری که دوست دارد من بکنم، یا باهم بکنیم.
گیجم. من همیشه رهاتر از همه این حرف‌ها بودم. حالا دست و پایم انگار بسته است. انگار باید حواسم باشد که دم به تله ندهم، که بالم گیر نکند. که یک جوری این وسط، روی این مرز باریک، راه بروم که نه او برنجد و نه من زنجیر شوم. سخت است. گاهی از این ور می‌افتم و گاهی از آنور.
من حریم شخصی‌ام وسیع است. می‌روم توی لاک وقتی کسی سرک بکشد توی این فضا. آدم کاری را به خاطر دیگری کردن نیستم. نخواستم کسی به خاطر اینکه مرا می‌خواهد کاری کند یا عوض شود و اینکه کسی از من همین‌ها بخواهد را عشق نمی‌دانم.
دوست دارم بعضی وقت‌ها گم شوم و به هیچ کس هم توضیح ندهم چرا خبر ندادم که کجایم یا چرا جواب تلفن و ایمیل نمی‌دهم. نه گفتن تمرین بزرگ زندگی من است. من یاد گرفتم به چیزهایی که دلم نمی‌خواهد بگویم نه. عقیده دارم این ربطی به دوست داشتن ندارد. کسانی که دور و برم باقی مانده‌اند، این را می‌دانند که دوست داشتنم به معنای همیشه با آنها بودن نیست.
نمی‌خواهم بین «او» و قیمتی که باید این‌ وسط برای این «گردن‌کشی» بپردازم، انتخاب کنم. کاش من رها را دوست داشت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بزن

می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام
زخمه بزنی
زخمه نزنی
من تن تننم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بزن بسته هستند

پایین- دو

دارم بررسی می‌کنم از راه‌های سفر بین سنتا باربارا و دیویس کدوم مناسب‌تره.
اگه خودم برونم برم، شش هفت ساعتی تو راه خواهم بود و من راننده شب نیستم. حداقل با این وضعی که الان چشمام داره نیستم. در بهترین حالت عصر حرکت کنم و آخر شب برسم و به همین شکل هم برگردم.
پرواز مستقیمش خیلی گرونه. اگه از الان برای یک ماه دیگه رزو کنم می‌شه نزدیک پونصد دلار. پرواز‌های غیر مستقیم هم خیلی طولانی‌اند و توقف دارن. از سنتا باربارا منو می‌برند سیاتل و از سیاتل می‌برن دیویس. یا میرن لوس آنجلس و بعد می‌رن بالا. قطار هم داره.
قطار راحتی هم هست که اینترنت هم داره. اما مسیرش دوازده ساعته. رفتش از اینجا هر روز ساعت دوازده ظهره و دوازده شب می‌رسه و برگشتش هم شش صبح‌ هست که شش عصر می‌رسه. یعنی یک روز کامل می‌ره این‌تو. بعد من بخوام چهار روز بمونم دیویس، دو روزش باید تو قطار باشم.
اتوبوس هم داره. اونم دوازده ساعته. ساعت حرکت شب هم داره، اما اگه دوازده شب راه بیافته، دوازده ظهر فردا می‌رسه. تو قطار باز می‌شه کتاب خوند و راحت خوابید. تو اتوبوس این سخت‌تره. خیلی مسیر لعنتی‌ایه.
آخرش هم من می‌مونم و این دلمه ور دل خودم که رانندگی کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پایین- دو بسته هستند

ناخواسته حرفی زد که ناراحتم کرد. توضیحش را قبول کردم و می‌دانم حسش موقع جواب دادن، همان حس من موقع نوشتن نبود. اما دیگر دستم هم به نوشتن جملاتی از آن مدل نخواهد رفت. یک جوری می‌رود در ناخودآگاه آدم و می‌شود جزو ترس‌هایش. متاسفم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

گفته بود رابطه رو تمومش نمی‌کنن. خودش تموم می‌شه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

امروز کوچیکم. خیلی کوچیکم. اونقدر که با یه خواب، به سبکی همون خواب، تا هزار سال قبل رفتم و اونجا گیر کردم به ساقه‌های سبز برنج و بر هم نگشتم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند