بایگانی نویسنده: لوا زند

بیست و پنجم ژانویه دو هزار و دوازده

فقط سرم رو بذارم روی سینه‌ات، بدونم که هستی. که واقعی هستی. همین.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و پنجم ژانویه دو هزار و دوازده بسته هستند

بیست و چهارم ژانویه دو هزار و دوازده

چطور آدم می‌تونه نه سال رو بنویسه برای کسی که نه ساله دیگه ازش خبری نداره ولی قبل از اون نه سال،‌ سال‌ها بهترین دوستش بوده؟ چی باید بنویسم؟ کار؟ درس؟ احوال والدین؟ سفر؟ مذهب؟ روابط؟ ازدواج؟ طلاق؟ خود الانم؟ … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و چهارم ژانویه دو هزار و دوازده بسته هستند

از یه جای دوری صدای گریه بچه میاد. صدا محوه، اما صدای گریه بچه است. امروز پیش تراپیستم گریه کردم. هفته قبل بهش گفته بودم از اینهمه قدرتی که دارم می‌ترسم. بلد نیستم کنترلش کنم. این هفته اینطوری ذلیل بودم. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یه ساعت دیگه باید برم سر کلاس درس بدم. درس این هفته‌شون در مورد پوشش و مراسم عروسیه. بنابراین من باید در مورد حجاب حرف بزنم و صیغه و کارکردهاش قدیم و جدید. کار کلاس دست خودمه. همه روز به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

مدایح بی صله می‌خوانم از روی موبایل و گریه می‌کنم و چون نوبتِ ملاحانِ ما فرارسد آن خونریزِ بیدادگر در جزیره‌ی مغناتیس بر دو پای استوار بایستد زخمِ آخرین را خنجری برهنه به دندانش. پس دریا به بانگی خاموش ایشان … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بیست و سوم ژانویه دو هزار و دوازده

همه چی گنده. سی و سه ساله که همه چی گنده. تو آرشیو دانشگاه دنبال یه چیزی می‌گشتم،‌ به پوسترهای گروه ایرانی‌های دانشگاه رسیدم. تو یه فایلی بودن. از ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ شش تا پوستر بود. سه تاش دعوت از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و سوم ژانویه دو هزار و دوازده بسته هستند

بیست و دوم ژانویه دوهزار و دوازده

باغچه رو مرتب کردم. شاخه‌های پایینی شمعدونی‌ها رو خلوت کردم. زمین رو واسه لاله‌ها باز کردم. خاکسترهای کف حیاط رو شستم. بطری‌های شرابی رو که جای شمع‌دونی ازشون استفاده می‌کنم رو چیدم رو یه کنده. بقیه کنده‌ها رو مرتب گذاشتم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و دوم ژانویه دوهزار و دوازده بسته هستند

بیست و یکم ژانویه دو هزار و دوازده

نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم. این را که می‌گویم یعنی خوب است. الان یک جایی از زندگی‌ام هستم که فرق بازی و واقعیت و تصور و فیلمنامه را نمی‌فهمم. تنها چیز واقعی زندگی درد است. آنهم درد فیزیکی. آن که باشد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و یکم ژانویه دو هزار و دوازده بسته هستند

بیستم نوامبر دو هزار و یازده

ساعت ده شب جمعه است. هر کاری کردم کندهه روشن نشد که نشد. نم داشت. فکر کردم به قدر کافی کاغذ دور و برش بسوزونم می‌گیره. چایی دودی خوردم و آخرش از تو حیاط اومدم توی خونه. شراب رو هم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیستم نوامبر دو هزار و یازده بسته هستند

نوزدهم ژانویه دو هزار و یازده

می‌تونم اندازه یک عمر باهات حرف نزنم. با تو چه ساکتم. با تو چه پرم از کلمه‌های بی‌حرف

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نوزدهم ژانویه دو هزار و یازده بسته هستند