بایگانی دسته: دسته‌بندی نشده

الکل هیچ وقت دراگ من نبود. یک دوره‌ای-فکر کنم بین ۲۶ تا ۲۸ سالگی- الکل می‌خوردم که خودم را از زمین و زمان بیرون بیاندازم و بهانه‌ای برای خوابیدن/ فراموشی/ شرکت نکردن در جمع داشته باشم. تقریبا در هر جمعی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک روز‌هایی هم آدم از همه چی خوشحال است. خوشحال را برای این می‌گویم که شاکر بودن برای آدم بی‌خدا بی‌معناست. یعنی منظورم اینجا از خوشحالی همان مفهومی است که یک آدم مومن در شکر بیانش می‌کند. رفتم بقالی شیر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

آمدم که یک چیز دیگر بنویسم. در مورد خانه و دو تا از دوستانم که رفته اند در یک جایی شبیه روستا زندگی می‌کنند. اما آمدم وارد وردپرس شوم، از من اسم و پسورد را خواست و بعد خط زیری … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اخلاقم بده (به درک که نباید ه گذاشت اینجا). دلم  برای بوی لورکا داره میمیره و نمیدونم سه هفته دیگه رو چه جوری دووم بیارم.  بوستون خوبه. من خوب نیستم. 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کمردرد رسما زمینگیرم کرده. درد به شانه ها و گردن میزند و از این حجم قرص مسکن خودم هم دیگر میترسم. بیمه درست و حسابی هم ندارم که بروم دکتر و فیزیوتراپ. دلم میخواهد از درد فقط گریه کنم. واقعا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

قیمت این سرکشى داره زیاد میشه. خیلی زیاد و هیچ وامى بى بهره نیست.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

آن زمین تنیس

فکر می‌کنم هنوز دو ساعتی به طلوع مانده بود. من دیگر نا نداشتم روی پاهایم بیاستم چه برسد به رقصیدن. به دوستانم گفتم قربان شما من رفتم که بخوابم. یک کمی غر زدند که نصفه کاره نرو . سردم هم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, سفر | دیدگاه‌ها برای آن زمین تنیس بسته هستند

سنتاباربارا که بودم، شب هایی که قرار بود فرداش بیاد پیشم ساعت هفت عصر به زور دارو خودمو میخوابوندم. تاب انتظار نداشتم. حالا فردا که بعد از فقط دو هفته دارم میرم خونه  (که واقعا هم هیچ حس خاصی بهش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

لوبیاپلو برای ما هیچ وقت غذا نبود. بخشی از یک فریضه مذهبی بود. فریضه این بود که او بیایید سنتاباربارا. از سر شب تا نصفه شب علف بکشیم، نصفه شب تازه لوبیا پلو درست کنیم با دو سه قالب کره … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ببینید، خونه اونجاست که آدم بتونه توش لخت راه بره. هر وقت دلش خواست، هرجاش دلش خواست.  حالا شما بگو باغ و بستان و گل. الان من یک حالی دارم اینجا میکنم، یک حالی یک ساعتی هست توشم انگار بهترین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند